مقالات منتخب    آستیا
آستیا: عشق خالص یا طمع ورزی؟

  به قلم استاد مایا ماچوه – مربی رسمی یوگا- یوگاتراپیست

دوست داشتن در فطرت آدمی ریشه دارد. دوست داشتن نیروی محرکه زندگی همه انسانها است اما هر کس خود انتخاب می کند که چه چیزی را دوست داشته باشد و به چه چیز عشق بورزد. خواسته ها، آرزوها، میل به داشتن و نیازهای انسان عامل اصلی دوست داشتن در او است.

به طور طبیعی انسان به آنچه دوست دارد، فکر می کند و هر چه میزان علاقه بیشتر باشد، میزان اشتغال فکری به موضوع مورد علاقه نیز به همان نسبت افزایش خواهد یافت.
در مراحل ابتدایی دوست داشتن، میزان علاقه در حدی است که فقط در زمان فراغت به موضوع مورد علاقه خود می اندیشیم و در سایر اوقات به طور کامل از آن غافلیم. اما به تدریج که میزان علاقه مندی و دوستی نسبت به محبوب افزایش می یابد، ذهن انسان در هر لحظه از یاد و خاطره محبوب بیشتر و بیشتر انباشته می شود تا جایی که حتی در امور روزمره زندگی نیز نمی تواند ذهن خود را لحظه ای از فکر معشوق خالی بیابد.

در چنین شرایطی انسان بر سر یک دوراهی بزرگ قرار می گیرد و انتخاب راه درست یا گام نهادن در مسیر غلط در تعیین سرنوشت وی بسیار مؤثر است.

یکی از این دو راه طمع ورزی و دیگری پیمودن راه عشق در کمال آرامش و به دور از احساس مالکیت است. واژه آستیا Asteya در زبان سانسکریت به معنای طمع نکردن، دزدی نکردن و امین بودن است.
آستیا سومین درس از تعالیم فکری یوگا است.

آن گاه که عشق پدیدار می شود، عاشق تمایل دارد که معشوق را در تملک خود درآورد. البته طبیعی است که انسان همواره در فکر رسیدن به هدف خود باشد اما در این دوراهی، یک راه گام نهادن در وادی طمع است که سرنوشتی جز تنش دائمی در پی نخواهد داشت.

انسانی که به وادی طمع گام نهاده است، برای رسیدن به معشوق به هر وسیله ای متوسل می شود و در واقع به هر طریق ممکن به هدف خود چنگ می زند. در این راه اگر حتی به وصال معشوق خود هم نایل آید، هرگز به آرامش نخواهد رسید چرا که خود را مالک معشوق می پندارد و بیم از دست دادن معشوق لحظه ای وی را رها نخواهد کرد.

از سویی اگر نتواند به آنچه دوست دارد دست یابد، به احساس پوچی و بیهودگی دچار خواهد شد و ناگهان همه چیز را رها خواهد کرد. این احساس اضطراب و ترس از دست دادن در عین احساس مالکیت، آرام و قرار را از دل و جان معشوق می رباید چرا که در راه طمع آن چنان با هیجان گام برداشته است که حتی راه رسیدن به محبوب خود را نیز به خاطر ندارد و به هیچ وجه نمی داند که چگونه از یافتۀ خود محافظت کند. از این روی راه طمع حاصلی جز بی حاصلی در بر ندارد و مانعی بزرگ بر سر راه نفوذ عشق به اعماق روح و جان عاشق خواهد شد.

عاشق طمع کار پس از سرخوردگی گاه چنان از راه عشق باز می گردد که طریق نفرت و انزجار پیش می گیرد و از آنچه تا به حال دوست داشت به کلی بیزار می شود. در طریق طمع ورزی، عشق و نفرت دو همسایه اند. اما عشق واقعی همسایه ای ندارد و یکه تاز میدان جان و دل معشوق خواهد بود.

اما اگر عاشق بر سر این دوراهی، راه دیگر یعنی طریق تعادل میان احساس و منطق را برگزیند، هیچ گاه در دام خودخواهی گرفتار نخواهد شد و هرگز خود و خواسته هایش را بر خواست و اراده معشوق ترجیح نخواهد داد.
در اینجا خواست معشوق، خواست او و اراده محبوب، اراده او است. عشق به اعماق روح وی نفوذ خواهد کرد و فرمانروای بی منازع ملک جان و دل او خواهد شد. این عشق هیچ گاه رقیبی چون نفرت را در کنار خود راه نمی دهد و خالی از هر گونه انتظار و پاداش تنها به معشوق می پردازد و بس. این عشق در فطرتِ عاشق خالص نفوذ کرده است.

اینجا وادی آرامش، قدرت و اعتمادبه نفس است و جایی برای نگرانی و اضطراب باقی نمی ماند.

اما گاه انسان عاشق چنان برق آسا بر سر این دوراهی قرار می گیرد که پیش از آن که خود را باز یابد، در خواهد یافت که در وادی طمع غرقه گشته و اندوه فراق یا ترس از دست دادن آرام و قرار را از وی ربوده است. پس برای پیشگیری از به دام افتادن پیش از ابتلا چاره ای باید اندیشید.

شعله های فروزان عشق خالص فقط و فقط خودمحوریهای عاشق را در خود می سوزانند ولی بر جان و دل عاشق همچون گلستان می شوند.


 استفاده از مقالات و دیگر منابع وب سایت در صورت ذکر منبع بلامانع است